الفيض الكاشاني

88

عرفان مثنوى ( فارسى )

برج خاكى خاك ارضى را مدد * برج آبى تريّش اندر دهد برج بادى ابر سوى او برد * تا بخارات وخم « 1 » را بركشد برج آتش گرمى خورشيد از او * همچو تابه سرخ ز آتش پشت و رو هست سرگردان فلك اندر زمن * همچو مردان كرد مكسب بهر زن وين زمين كدبانويىها مىكند * بر ولادات و رضاعش مىتند پس زمين و چرخ را دان هوشمند * چون‌كه كار هوشمندان مىكند گرنه از هم اين دو دلبر مىمزند * پس چرا چون جفت درهم مىخزند ميل جان در حكمت است و در علوم خاك گويد خاك تن را باز كرد * ترك جان كن سوى ما آ ، همچو گرد جنس مايى پيش ما اولىترى * به كه زان تن وارهى و زان ترى گويد آرى ليك من پا بسته‌ام * گرچه همچون تو ز هجران خسته‌ام ترّى تن زان بجويند آبها * كه ترى بازآ ز غربت سوى ما گرمى تن را همىخواند اثير * كه ز نارى ، راه اصل خويش گير هست هفتاد و دو علت در بدن * از كششهاى عناصر بىرسن علت آيد تا بدن را بگسلد * تا عناصر همدگر را واهلد « 2 » چار مرغند اين عناصر بسته‌پا * مرگ و رنجورى و علت پاگشا پايشان از همدگر چون باز كرد * مرغ هر عنصر يقين پرواز كرد جذبهء اين اصلها و فرعها * هر دمى رنجى نهد در جسمها تا كه اين تركيب‌ها را بر درد * مرغ هر جزوى به اصل خود پرد حكمت حق مانع آيد زين عجل * جمعشان دارد به صحت تا اجل

--> ( 1 ) - وخم : تعفّن هوا كه باعث بروز امراض وبايى بشود . ( 2 ) - واهلد : واگذارد .